هیچ وقت نفهمیدم چه می شود که یکهو همه چیز به هم می ریزد!
بی شک بی دلیل نیست
فقط ناگهانی ست...

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391
|
آنقدر در خیال "آینده" غوطه خورده ام
که حالم از "حال" به هم می خورد!

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
|
نوشتن بعضی چیزها سخت است
یک هفته است می خواهم بنویسمش
ولی نمی شود...
****
"صِدقِه او مرغ و ماهیا "
تو اصلا می دانی این جمله یعنی چه؟
اگر بتوانی به زبانی دزفولی بخوانی اش
معنی اش می شود
" فدای اون مرغ و ماهی ها"
تو اصلا می دانی می شود یک عمر با این جمله گریست؟
نخند!
این با شکوه ترین جمله ی عاشقانه ای است که به عمرم شنیده ام.
این صادقانه ترین و عاشقانه ترین کلماتی است که یک زن عامی
در یک شهرستان نسبتا دور افتاده
لا به لای شیون هایش
هنگام به خاک سپردن همسرش
بر زبان می راند!
دوباره بخوانش : "صِدقِه او مرغ و ماهیا "
فدای مرغ و ماهی هایی که می خریدی...
فکر نکن این یعنی خودت مهم نبودی
نه
ابن یعنی "دوست داشتن" به ساده ترین شکل ممکن
یعنی خودِ خودِ عشق...
****
چشم هایم را می بندم
برای بار هزارم قامت کوتاه و چاقش را پیش چشم می آورم
پیچیده در چادر مشکی
پاهایش را روی زمین می کشد
به دستهای لاغر من تکیه می کند
با هم می نشینیم روی خاک
بی پروا اشک می ریزیم
و او بریده بریده می گوید "صِدقِه او مرغ و ماهیا "
برای بار هزارم اشک میریزم...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
|
از روزی که چشم باز کردم بودش! جای تعجب هم نبود ، تاریخ خریدش به چیزی حدود ۱۱ سال قبل از تولد من بر می گشت! هیچ جا مثلش را ندیدم هرچند می گفتند آن سال ها ازین ساعت ها زیاد بوده در بازار و همه می خریدند ، جای تعجب هم نبود ، این تب های موسمی زود فروکش می کند .
اما در خانه ی ما وضع فرق داشت ، انگار این تب نوبه سر فروکش کردن نداشت ! پی ِ هر اسباب کشی اولین چیزی که به دست پدر سر جایش قرار می گرفت این ساعت بود ، آن هم نه هر جایی ، بهترین جای خانه! اصلا انگار این مستطیل ۵۰ در ۳۰ سانتی متری با آن عکس بزرگ ِ رویش (که وقتی سال تولیدش ۵۷ باشد میتوانید حدس بزنید عکس چه کسی است) روح مقدس خانه ی ما بود! چه مشاجره های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، مذهبی و... که به بهانه ی همین عکس بین پدر و مهمان ها در نگرفت و در نتیجه ی همین مشاجره ها چه دوستی ها که از دست نرفت! پشت بندِ یکی از همین مشاجره ها بود که مادر پیشنهاد داد ساعت مورد نظر را به اتاق پدر منتقل کنیم اما سکوت معنادار پدر جایی برای تکرار این پیشنهاد باقی نگذاشت، چه برسد به عملی کردنش! جای تعجب هم نبود، پدر عاشق این تصویر بود. دیگر همه ی ما پذیرفته بودیم وجود این ساعت بر دیوار خانه ی ما مثل جنسیت و ملیت مان تغییر ناپذیر است و باید به این تقدیر الهی تن داد ؛ اما از معجزه ی زمان غافل بودیم!
پشت این ساعت دو قلاب کوچک وجود داشت و طنابی که به این دو قلاب وصل بود ساعت را به دیوار آویزان نگه می داشت! روش عجیبی بود برای آویختن یک شیء نیمه سنگین، انگار یک دنیا حرف داشت ، اصلا شمارش معکوسی بود برای خودش، این را وقتی فهمیدیم که طناب مورد نظر پاره شد و ساعت سقوط کرد! لحظه ی عجیبی بود، همه ی اعضای خانواده سر جایشان خشک شده بودند و فقط به تصویر سرنگون شده که نقش زمین بود نگاه می کردند! بالاخره اولین نفر به حرف آمد و گفت : طنابش پاره شد... پوسیده بود. این بار دیگر جای تعجب بود ؛ نه از اینکه یک طناب بعد از سی و سه سال استفاده مستمر بپوسد و پاره شود ، از اینکه پدر با این همه عشقی که به ساعت داشت چطور این همه سال به فکر تعویض این طناب نیفتاده بود؟!
****
من پایان دیکتاتوری سی و سه ساله ی این ساعت بر دیوار خانه ، در ششم فروردین سال ۹۱ را به فال نیک می گیرم و گوشه ی این دفتر یادداشت مجازی با خط قرمز و درشت می نویسم : هر سیستمی که سی و چند سال اصلاح نشود، لاجرم سقوط می کند!

نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه هشتم فروردین 1391
|
عجیبند بعضی ها
در خواب هم نمی شود مستقیم به چشم شان نگاه کرد!
خدایا این عجیب ها را از ما نگیر...

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه نوزدهم اسفند 1390
|
حس می کنم "زن" پوست کُلُفت ترین موجود دنیاست!
چرا که هم پای آفرینش بشر با او جنگیده شده است
ولی هنوز طبق آمار رسمی
بیشتر از مردان "لبخند" می زند...

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390
|
کار "دوست داشتن" به دلواپسی که برسد
آدم دیگر خودش را نمی شناسد
باید با دلواپسی هایت برای او چه کنی؟
تو که در کار خودت وامانده ای...
همین می شود که میبینی
تو که دیرگاهیست نماز یومیه را هم ترک گفته ای
بی تاب نیمه شبی
تا نماز شبی که نذرش کرده ای را ادا کنی
و آخر هر رکعت ملتمسانه بگویی
خدایا مشکل من و تو به خودمان مربوط است!
تو اما مواظب او باش...
مواظب او باش....

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه پانزدهم بهمن 1390
|
لباس کهنه ، کفش کهنه ، خونه ی کهنه ، ماشین کهنه...
همه شون یه علاجی دارن
یکی رو رفو میکنی
یکی رو تعمیر میکنی
یکی رو عوض میکنی...
اما امان از "بغض" کهنه!
هر سالی که میگذره
حس می کنم این من نیستم که بزرگ تر میشم
این بغض ها هستن که کهنه تر میشن...
و بغض که کهنه بشه سنگین میشه
سنگین که شد
دیگه "اشک" نمیشه که بریزه و راحتت کنه..
"سنگ" میشه...
راستی یه آدم با یه کوله بار پر از سنگ!
پیاده ، نا امید ، خسته...
تا کجای جاده میتونه بره؟

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه سوم بهمن 1390
|
آی تقویم!
نه در سه شنبه های بهاری هشتاد و هفت توقف کردی
نه در چهارشنبه های پاییزی نود...
مقصد بعدی کجاست؟
***
از این حرفی که روی دلم باد کرده فقط همین چند جمله ، واژه شدند
و از این همه بغض گلوگیر فقط همان چند قطره اشک شدند
آخ که میخوام تا آخر دنیا داد بزنم...

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه هشتم دی 1390
|
کاش می شد بودن بعضی ها را نادیده گرفت
عبورشان را
دیدن و ندیدن شان را
و حتی خوب بودن یا بد بودن شان را...
...
کاش می شد صاف در چشم آدم ها نگاه کنی و بگویی:
احساست نسبت به من را
با یک عدد
بین ۰ تا ۲۰
مشخص کن!
و بعد با خیال راحت
و بی این علامت سوال های مشدد
بروی سراغ زندگی ات..

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390
|