" هر کسی یه قسمت یواشکی تو زندگیش داره"
و آدم هرچی بزرگتر میشه
یواشکی هاش بیشتر میشه...
نمیدونم اسم این  ترسو بودنه
یا حفظ حریم خصوصی!

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه چهارم مرداد 1393 |
کاش یه روزایی  رو می شد با "شیفت+دیلیت"
از زندگی پاک کرد...
یه جوری که انگار اصلا نبودن...
کاش

نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 |
 

دوباره دارم تمرین نذر کردن می کنم
تمرین گذشتن از یه چیزایی که خیلی دلم می خواد نگه شون دارم
واسه رسیدن به چیزایی که فک می کنم حقم هست..
کاش خدا این بار جدی بگیردم
نمیدونم چقدر دیگه می تونم مقاومت کنم..
زیر پام خیلی سسته..
یه تلنگر کافیه که بیفتم...
شاید این آخرین رمضانی باشه 
که اینجوری تو برزخ درست و غلط گیرم
سال بعد 
یا رومی روم ، یا زنگی زنگ...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه هشتم تیر 1393 |
 *-*
تنهایی چسبناک ترین حس دنیاست...

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 |

وقتی "تو" مال کسی نباشی
یعنی "من" اجازه دارم
به تو فکر کنم..
و همین کافی ست
برای خوب شدن حال من


 

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه هشتم خرداد 1393 |
بابام یکی از مغرور ترین آدماییه که می شناسم
از اون آدمایی که دلش نمی خواد از هیچکس چیزی بخواد
و تصور کنید چقدر برای من سخته که ببینم بابا 
بدون اینکه من چیزی بهش گفته باشم
داره یواشکی از دوستش خواهش میکنه
که برای من یه "کار" پیدا کنه...
دلم می خواد برگردم عقب
برسم به سال انتخاب رشته
حرف آقای بیرانوند رو گوش کنم
و با رتبه ی نسبتا خوبم
یه رشته ی دیگه انتخاب کنم
به جهنم که روحم تحمل میکنه یا نمیکنه
مهم اینه که اینقدر خفت نکشم!
واقعا خسته شدم...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه پنجم خرداد 1393 |
 

مدام می پرسند چرا اینقدر لاغر شدم و سرزنشم می کنند که چرا رژیم احمقانه گرفته ام!
و لابد یادشان رفته تا همین پنج سال پیش
بابت اضافه وزنم
چقدر اذیتم می کردند
هرچند به خاطر حرف دیگران نبود
که موجود ۵۴ کیلویی ۵ سال پیش
بی هیچ رژیم و ورزش و برنامه ی غذایی خاص
حالا ۴۰ کیلو شده!
ماجرا فقط این بود که من
پنج سال پیش 
وسط جهنم خرداد
در یک صبح خیلی تلخ 
از یک سال خیلی تلخ
فهمیدم
تنها راهی که برای اتقام گرفتن از این دنیا بلد هستم
آزار دادن جسمم است
چرا که جسم از جنس دنیاست
و  لاجرم آزار دادن جسم
آزار دادن بخشی از این دنیاست...

همین...

 

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 |

دیروز تی وی فیلم "مدرسه موش ها" نشان می داد
بعد سال ها نشستم  و کامل نگاهش کردم
تمام که شد به برادر جان گفتم
بی خود نیست که ما این همه به قول حضرات
"اغتشاشگر" و "فتنه گر" بار آمدیم
همش زیر سر همین فیلم ها و کارتون ها بود
که هیچ وقت آدم هاش زیر بار زور نمی رفتند
که یک مشت بچه موش فسقلی ، وقتی متحد بودند
از پس یک گربه ی سیاه گنده بر می آمدند
اصلا شاید حضرات هم همین را فهمیده اند
که سال هاست برنامه های کودک
به جای قصه های این چنینی
پر شده از خاله های لوس و عمو های بی نمک
که دیگر در هیچ قصه ی کودکانه ای
خبری از "گرفتن حق " نیست...

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 |
این هفته لبریز از حس دوستی بودم!
اولش یک زوج بی نظیر و یک جفت دوست ناب ـ از نوع وبلاگی ـ برام یه هدیه ی بی نظیر فرستادن
بعد فریماه اومد پیشم ، دوستی که باب آشنایی باهاش اینترنت بود ولی حالا دیگه کار ازین حرفا گذشته
بعدش مونا و زهرا ـ بچه های دانشگاه ـ یه هویی سر از حوالی خونه ی ما در آوردن! هر چند به اونا خوش نگذشت ولی به من خیلی خوش گذشت
و دست آخر هم رفتم دیدن مینا ، همکلاسی و دوست کلاس اول راهنمایی تا امروز

این روزها مدام به این نتیجه می رسم که فقط حضور دوستامه که بهم حس زندگی میده، حس خوشبختی ،
حس آرامش...

کاش هیچ اتفاقی  اعم از خوب یا بد ، مانع این دوستی ها نشه..

امیدوارم..

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 |
سال ۹۰ بود
درست همین روزها
حوالی اردیبهشت
پیداش شد
هواییم کرد
و خیلی ساده
سر یک میدان شلوغ
قالم گذاشت و غیب شد..
ظاهر که شد
خیلی گذشت تا غرورم اجازه داد بپرسم
چرا؟
(و حتما میدانید چقدر سخت میگذرد
روزهایی که حتی نمیدانی
چرا تو را نخواسته...)
پاسخ روشنی نداشت
شرمنده بود
بعد ها چند بار حرفش را پیش کشید
عذاب وجدان تنهایی من را داشت
می دانست بد ضربه ای به اعتماد یک دختربچه ی ساده لوح زده..
بار آخر که خواست کارش را توجیح کند
با قاطعیت گفتم نمیخواهم درباره ی آن روزها حرف بزنم
و چقدر سکوتش بعد از این جمله دلنشین بود..
انگار که انتقامم را گرفته باشم..
تقریبا فراموشش کرده بودم
تا امروز که خبر نامزدی اش را شنیدم
در این که هیچ علاقه ای به او ندارم شکی نیست
اما آرشیو سال ۹۰ را که ورق زدم
دیدم من چقدر حق دارم که افسرده باشم..
دیدم زندگی چقدر به من سخت گرفته است
دیدم که من چقدر زجر کشیده ام
دیدم از ۸۸ به بعد
چقدر تلاش کردم برای دوباره شاد بودن
و هر بار بدتر از بار قبل زمین خوردم..
دیدم چقدر تقصیر من نیست
اینکه هیچ رویایی دیگر سرمستم نمیکند....
آخ...
...
نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 |

امسال برای من
نه سال اسب است
نه سال فرهنگ و اقتصاد با عزم ملی و مدیریت جهادی! (مورد داشتیم حاج آقای حراستی اسم امسال رو حفظ نبوده از بس طولانیه ولی همون طور که مشاهده میکنید من حفظم و این نشون میده که چه انسان .... هستم. جای خالی رو هم خودتون پر کنید به من ربطی نداره )
خلاصه عرض می کردم
امسال برای من
سال "بی توهم"
نامگذاری شده
سالی که توش قراره تا حد ممکن توهم نزنم!
ینی به اتفاقایی که می دونم حالا وقت شون نیست (مخصوصا از نوع احساسی) فکر نکنم!
تا الانم در برابر جاده ی بارونی و جادویی شمال
و سکوت وهم انگیز شب در قطار
مقاومت کردم
و نذاشتم این موقعیت های خیال انگیز
هواییم کنه..
باشد که بعد از قریب به ۱۴ سال یک نفس توهم زدن
در آستانه ی ۲۵ سالگی
اندکی در دنیای واقعی زندگی کنم..

پ ن : از آنجا که آدمیزاد نمیتونه خالی الذهن باشه به نظر شما به جای توهم زدن به چی فکر کنم؟؟!

 

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه پانزدهم فروردین 1393 |
دستم رو میذارم توی جیبم و قدم میزنم به سمت دانشکده ی پسرک
به خودم می بالم که چه خوب از پس ماجرا بر اومدم
چه خوب فراموشش کردم و پرونده شو بستم
چه خوب نذاشتم احساسم غرورمو بشکنه
(البته اگه همون روز اول چشام رسوام نکرده باشه)
اما فقط خودم می دونم
نسخه ای که برای فراموش کردنش پیچیدم
چقدر نابودم کرد
وقتی میگم نابودم کرد
منظورم یه چیزی مثل عوارض شیمی درمانی نیست
که بالاخره دیر یا زود خوب میشه
منظورم یه چیزی شبیه قطع عضوه!
یه درد که تا همیشه جاش می مونه
یه خاطره که با هیچ اسیدی پاک نمیشه
یه محبوبه که هیچ وقت اون آدم قبل نمیشه...


***
کی فکرش رو می کرد
یه آرمان سبز خوش رنگ
چهار سال پیاپی
هر روز منو نابود کنه
و از نو بسازه...

***
خوشحالم اونی نیستم که چهار سال پیش بود
ولی از اینی که الان هستم هم ، خوشحال نیستم...

***

این قصه تا کجا قراره کش بیاد؟


نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 |
 

گاهی  آدم با "تمام سلول های بدنش" می فهمد که طرف دارد خرش می کند
ولی دقیقا با همان "تمام سلول های بدنش" می خواهد که "خر" بشود!
و این یکی از خطرناک ترین موقعیت هایی است که انسان ممکن است در آن قرار بگیرد...


پ ن: اینکه چرا در ۲ پست اخیر گیر دادم به این حیوان نجیب برای خودم نامشخص است!
پ ن : به دلیل اسباب کشی فعلا دسترسی به نت ندارم و از مطالعه ی وبلاگ دوستان محروم هستم!

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه پنجم اسفند 1392 |
 
اسباب کشی خر است.
نوشته شده توسط محبوبه در شنبه سوم اسفند 1392 |

من یه "خاله زنک درون" دارم که خیلی فعاله
بیشتر هم در مورد معرفی دختران دم بخت
به جویندگان همسر (یا مادران محترم شون) فعالیت میکنه
کلا یکی از آرزوهام اینه که یه بنگاه همسریابی تاسیس کنم
به نظرم خیلی کار هیجان انگیز و شیرینیه
البته تا حالا در این زمینه موفقیتی نداشتم!
آخرین پروژه ام معرفی یکی از دوستای خیلی خوبم
به یه خانم متشخصی در محیط مقدس آرایشگاه بود
که تا این لحظه خبری از نتیجه ندارم!
حالا اگه جور بشه من باید تا آخر عمرم بشینم دعا کنم اینا خوشبخت بشن
تا من پیش دوستم ضایع نشم!!

منتظر خبر های بعدی ما باشید...

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیستم بهمن 1392 |
 

فراموش کردنت
به قیمت سقوط از خودم تمام شد...

 

نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 |
عشق به همان میزان که می تواند روح آدم را عظمت ببخشد
می تواند آن را به لجن هم بکشد...

برای من معمولا دومی اتفاق می افتد!

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه پنجم بهمن 1392 |
 

یک سال پیش اینجا نوشتم که سر کلاس زبان وقتی وسط مکالمه ها معلمم ازم پرسید دوست داری ازدواج کنی، گفتم آره ، اون موقع اینو نوشتم که بگم از ناز کردن بدم میاد ، حالا بعد از یک سال موس موس کردن، آقا معلم متاهل اون کلاس به من پیشنهاد دوستی داده...
خدایا سرمو به کدوم بیابون بذارم؟ من کجای رفتارم اشتباه بوده؟ من فقط یه جلسه سر کلاس این آقا نشستم، یعنی تو اون یک ساعت اینقدر سبک بودم که ایشون رو به این نتیجه رسوندم که حق داره همچین پیشنهادی به من بده؟آخه اگه من این کاره بودم که حال و روزم این نبود...
حالم خیلی بده ، حالم از اون از خودم از همه چی به هم می خوره ...
چرا نزدم تو دهنش؟ چرا بهش نگفتم خفه شو؟ چرا فقط لبخند زدم و گفتم این در چهارچوب قواعد اخلاقی من نیست... پس من کی قراره داد بزنم سر یکی ازینایی که شخصیتم و شعورمو احساسمو له میکنن؟ چرا بعضی ها کمر بستن به قتل انسانیت ، حرمت ، شرف...
خدایا پناه می برم به تو از پلیدی روح...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیست و نهم دی 1392 |
چقدر زندگی در یک سال و نیم گذشته کُند و آشفته پیش رفت
چقدر بعد از دانشگاه خالی شدم
چقدر به عقب برگشتم
چقدر سطحی شدم!

نه کتاب می خونم ، نه فیلم میبینم ، نه می نویسم...

شدم مثل دخترای عهد قجر
با موهای فرفری و آشفته
با قیافه ی اخمو و بی حوصله
با لباسای شنبه یه شنبه
با یه عالمه فکرای سخیف
با آرزوهای کوچیک و محقر

آخ که چقدر غُر می زنم...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و سوم دی 1392 |
برای اولین بار به طور رسمی رفتم فال گرفتم
خیلی هیجان انگیز و لذت بخش بود
از نظر من باید به این کسایی که فال می گیرن
لیسانس روانشناسی بدن و براشون مطب هم بزنن
اینقدر که اینا میتونن به آدم حس خوب و امید بدن
هیچ روانشناسی نمیتونه
آدمیزاد هم به امید زندست دیگه...

پ ن :هر وقت حالتون خوب نبود ، برید فال بگیرید

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و یکم دی 1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر