وقتی خانوم دکتر مهربون تو چشمات نگاه میکنه و میگه 
"فک نمیکنی تو آدم اینجور رابطه ها نیستی؟"
ینی هرچقدرم خودتو به در و دیوار بزنی
هر چقدر به خودت بگی من میتونم
هر چقدر ادای اینو اونو در بیاری
آخرش همون محبوبه ای
همون دختر بچه ی خجالتی و ترسو
که هیچ وقت نگفت دلش چی می خواد
که هیچ وقت نمی تونست با بچه های کوچه بازی کنه
که هیچوقت نمیتونست سر کلاس دستشو بالا ببره و سوال بپرسه
که به جای همه ی آدمای دنیا با خودش حرف میزد
...
فک میکنم از یه جایی بعد
آدم باید خودشو همون جوری که هست بپذیره...
همون جوری که هست...

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ |
دو سال پیش اوایل آبان اینجا نوشتم :

 "پیدا شو لعنتی
 دست مرا بگیر و به آن کافه ی محبوب ببر
 رو به رویم بنشین 
یک فنجان شکلات داغ برایم بخر
 و گوش کن تا برایت بگویم
 چقدر 
 چقدر 
 چقدر 
 ارزش بیست و چهار سال انتظار را داشتی
 ... " 

اون سال  لحظه به لحظه ی آبان رو انتظار کشیدم ولی نیومد... 
آذر بود که پام سرید... دلم رفت ، رفتم که پس بگیرمش
ولی بازی عوض شد.. شایدم من عوض شدم.. یا حتی عوضی...
دو سال گذشت ، امسال حتی متوجه رسیدن آبان هم نشدم 
دوشنبه 
تو ترافیک اتوبان
یادم افتاد آبانه
یادم افتاد دارم از کافه ی محبوب برمیگردم!
یادم افتاد هات چاکلت برام خریده
یادم افتاد رو به روم نشسته...
دیدم همه چیز همونی بوده که آرزو کرده بودم...
پس چرا یه ارزن هم ذوق ته دلم نبود؟
چرا اینقدر به ساعت نگاه کردم که گفت بریم دیرت نشه؟
چی باید بهش میگفتم؟
حالا که دیگه دو ساله مرز خیال و واقعیت گم شده
حالا که دو ساله با تجربه هام زندگی میکنم نه رویاهام
چی باید میگفتم...
خدای گلم ، میشه آرزوها رو به موقع برآورده کنی؟
باور کن آرزوی 24 سالگی،  تو 26 سالگی یه نمایش مسخره به نظر میاد...

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ |
آدم از بی آغوشی 
به بی عقلی
به بی حسی
به بی وجدانی
به بی شعوری
به بی منطقی
به بی شرفی
به بی...
به بی همه چیزی 
می افتد!

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴ |
آدم ها با عجله به سراغت می آیند و برای گرفتن دستت شتاب میکنند انگار که کلید رفتن شان را در مشت بسته ی تو جا گذاشته اند! دستت را میگیرند و راه میفتند یک کوچه ، یک کافه یا یک استگاه مترو فرقی نمیکند یک جای تهران را به نام خودشان در خاطرت حک می کنند و می روند ... از شتاب آدم ها به اشتباه نیفتید هیچ راننده ای به دیدار چراغ سبز نمی رود شتاب آدم ها برای عبور است...
نوشته شده توسط محبوبه در جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ |
دلم میخواد بخوابم
20 سال دیگه بیدار بشم
ولی بازم 26 سالم باشه...

---

تیر تو روح بلاگفا! تو روزایی که به نوشتن نیاز داشتم در اینجا رو بست...
می خواستم بگم درد خواسته نشدن و ترک شدن زیاده ، میخواستم بگم کاش وقیح نبود ... 
و خیلی چیزای دیگه... 

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ |

من یه "خاله زنک درون" دارم که خیلی فعاله
بیشتر هم در مورد معرفی دختران دم بخت
به جویندگان همسر (یا مادران محترم شون) فعالیت میکنه
کلا یکی از آرزوهام اینه که یه بنگاه همسریابی تاسیس کنم
به نظرم خیلی کار هیجان انگیز و شیرینیه
البته تا حالا در این زمینه موفقیتی نداشتم!
آخرین پروژه ام معرفی یکی از دوستای خیلی خوبم
به یه خانم متشخصی در محیط مقدس آرایشگاه بود
که تا این لحظه خبری از نتیجه ندارم!
حالا اگه جور بشه من باید تا آخر عمرم بشینم دعا کنم اینا خوشبخت بشن
تا من پیش دوستم ضایع نشم!!

منتظر خبر های بعدی ما باشید...

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ |
 

فراموش کردنت
به قیمت سقوط از خودم تمام شد...

 

نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ |
عشق به همان میزان که می تواند روح آدم را عظمت ببخشد
می تواند آن را به لجن هم بکشد...

برای من معمولا دومی اتفاق می افتد!

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ |
 

یک سال پیش اینجا نوشتم که سر کلاس زبان وقتی وسط مکالمه ها معلمم ازم پرسید دوست داری ازدواج کنی، گفتم آره ، اون موقع اینو نوشتم که بگم از ناز کردن بدم میاد ، حالا بعد از یک سال موس موس کردن، آقا معلم متاهل اون کلاس به من پیشنهاد دوستی داده...
خدایا سرمو به کدوم بیابون بذارم؟ من کجای رفتارم اشتباه بوده؟ من فقط یه جلسه سر کلاس این آقا نشستم، یعنی تو اون یک ساعت اینقدر سبک بودم که ایشون رو به این نتیجه رسوندم که حق داره همچین پیشنهادی به من بده؟آخه اگه من این کاره بودم که حال و روزم این نبود...
حالم خیلی بده ، حالم از اون از خودم از همه چی به هم می خوره ...
چرا نزدم تو دهنش؟ چرا بهش نگفتم خفه شو؟ چرا فقط لبخند زدم و گفتم این در چهارچوب قواعد اخلاقی من نیست... پس من کی قراره داد بزنم سر یکی ازینایی که شخصیتم و شعورمو احساسمو له میکنن؟ چرا بعضی ها کمر بستن به قتل انسانیت ، حرمت ، شرف...
خدایا پناه می برم به تو از پلیدی روح...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ |
چقدر زندگی در یک سال و نیم گذشته کُند و آشفته پیش رفت
چقدر بعد از دانشگاه خالی شدم
چقدر به عقب برگشتم
چقدر سطحی شدم!

نه کتاب می خونم ، نه فیلم میبینم ، نه می نویسم...

شدم مثل دخترای عهد قجر
با موهای فرفری و آشفته
با قیافه ی اخمو و بی حوصله
با لباسای شنبه یه شنبه
با یه عالمه فکرای سخیف
با آرزوهای کوچیک و محقر

آخ که چقدر غُر می زنم...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ |
برای اولین بار به طور رسمی رفتم فال گرفتم
خیلی هیجان انگیز و لذت بخش بود
از نظر من باید به این کسایی که فال می گیرن
لیسانس روانشناسی بدن و براشون مطب هم بزنن
اینقدر که اینا میتونن به آدم حس خوب و امید بدن
هیچ روانشناسی نمیتونه
آدمیزاد هم به امید زندست دیگه...

پ ن :هر وقت حالتون خوب نبود ، برید فال بگیرید

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ |
 

تازگی ها فهمیدم
برای داشتن آرامش کافی نیست
که من کاری به کار دیگران نداشته باشم
بلکه لازم است
آنها هم کاری به کار من نداشته باشند...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ |
 

آقای پاییز
یادتان هست وقت آمدنتان از شما خواستم
حساب هایتان را با من صاف کنید؟
خب باید به عرض تان برسانم
شما بدهکار نماندید
یک فروند عشق داغ پاییزی
بر سر ما فرود آمد که بیا و ببین
و بنده ازین بابت ممنون شما هستم ،
حالا اینکه عشق های بیست و چهارسالگی
حال خوب شان یک هفته بیشتر دوام نمی آورد
و بعدش انسان با سر به دیوار می خورد
و حال خوبش می شود حال زار
دیگر تقصیر شما نیست...
خودمان باید می فهمیدیم که
برای این سرخوشی ها
کمی دیر است...
خیلی دیر است...


 

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ |
 

من وقتی وسط خیال پردازی هام زندگی می کنم خیلی خوشبختم
وقتی تو دنیای واقعی هستم هم بد نیستم
اما امان از وقتی که میخوام خیالپردازی هامو بیارم تو دنیای واقعی
اینجاست که به معنی واقعی کلمه : گند می زنم!

 

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ |
 

وقتی ذهنم قبول می کند
در قاب خیالت
یک جای دنج برای یار زیبایت 
نگه دارد
کم کم حالم رو به بهبود می رود...



پ ن: تا وقتی سخته براش آرزوی خوشبختی کنی ، حالت بده ولی از لحظه ای که میتونی دخترک محبوبش رو دوست داشته باشی.. حال دلت بهتر می شه...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ |
من و خدا یه بازی داریم
بازی اینجوریه که اولش هیچکی نیست!
بعد یهو یه روزی مثل دوشنبه
یه نفر پیداش میشه
یه نفر که من تو دلم میگم: خودشه!
تا اینجای بازی که چیز خاصی نیست
ولی از اینجا به بعدش با مزه  ست!
درست از فردای اون روز
سر راه من پر میشه از آدمایی که می خوان کنارم باشن 
آدمایی که اگه قبل از "مرد دوشنبه" دیده بودمشون
داشتن هر کدومشون یه معجزه بود
ولی من مثل اون دخترایی که همیشه دوست داشتم شبیه شون باشم
با غرور و بی تفاوت از کنار اون آدما رد میشم 
چون با خیال مرد دوشنبه احساس تاهل می کنم...*
از اینجا به بعدش هم دیگه چیز خاصی نیست ...
نه مرد دوشنبه قراره مال من باشه
نه من قراره عاقل بشم و به داشته هام بسنده کنم...

این بازی رو خیلی دوست دارم!
مگه آدم از حضور یک نفر چیزی بیش از آرامش می خواد
وقتی میشه با خیال مرد دوشنبه به آرامش رسید
وقتی نمیذاره هیچ چشمی دلم رو بلرزونه
وقتی میشه تو خیالم هرجوری می خوام بسازمش
چرا ناراضی باشم...

*شاید همه ی اینها که خواندید ،تنها  یک قصه باشد، شاید.... من مرز خیال و واقعیت را گم کرده ام.. شاید..
*این عبارت احساس تاهل با خیال کسی رو تو كتاب "نه آبي نه خاكي" خوندم البته عبارت دقیقش یادم نیست. خیلی افسوس خوردم که نویسنده ی شهید کتاب به دلیل آنچه دوری از شیطان نامیده ، قصد کرده دیگه از عشقش چیزی ننویسه... روحش شاد.

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ |
 

پلیس ها آمدند
یکی از فرشته های ما را بردند..
بردند که تحویل بهزیستی بدهند
خودمان گفته بودیم بیایند
چون فرشته ی کوچک را وقتی خردسال بوده سر راه گذاشته اند
چون کسی که فرشته ی کوچک را پیدا کرده بود از او سوءاستفاده می کرد
چون خواهر فرشته ی کوچک را چند سال پیش فروخته بود...
هر چند فرشته کوچک ما شپش داشت و همیشه کثیف بود و بغل کردنش سخت بود
ولی اینها دلیل نمی شود که دلمان برایش تنگ نشود
دلیل نمی شود که مدام از هم نپرسیم سرنوشتش چه می شود...
سرنوشتش چه می شود...
...

 

نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ |
 

حالا که چند ساعتی مانده به پایان آبان بیست و چهارمِ من
دل خوشم به این باران بی دریغ روز آخر
به تنهایی ای که گاهی وقت ها دوست داشتنی ست
به دوستانی که دوستشان دارم و دوستم دارند
به شوقِ "یاد گرفتن" که هنوز مرا در سر است
و به عروسک های قد و نیم قدی که هنوز "خاله محبوبه" شان هستم...


پ ن : خدایا شکرت...

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ |

 

 پیدا شو لعنتی
 دست مرا بگیر و به آن کافه ی محبوب ببر
 رو به رویم بنشین
یک فنجان شکلات داغ برایم بخر
 و گوش کن تا برایت بگویم
 چقدر
 چقدر
 چقدر
 ارزش بیست و چهار سال انتظار را داشتی
 ...
 

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ |
نصف آبان من گذشت
خوب بود
اصن آبان نمیتونه بد باشه
دو تا کافه ی محشر با بچه ها رفتم
یه جشن خوب با دوستام گرفتیم
تو بارون راه رفتم
خیال پردازی کردم و خندیدم
ولی خب با تمام این حرف ها
هنوز دلم یه ماجرای بهتر می خواد
یه حادثه ی بزرگ تر
یه آبان با شکوه تر

آبان من
معجزه کن...

نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ |
 
مطالب قدیمی‌تر