93

سال 93 به طرز ترستناکی لبریز از اتفاقات غیر قابل پیش بینی بود....

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ |
 

این را قبلا هم گفته بودم:
عشق های این سن و سال
حال خوبش یک هفته است...

پ ن : یک هفته حال خوب داشتن ، خودش کم نعمتی نیست هاا (این را قبلا نگفته بودم  )

 

نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ |
 

از حادثه و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای...


پ ن : "مهر"آباد اسم برازنده ای برای یک فرودگاه است....

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ |
حال من خوبست
فقط شب ها کمی گریه می کنم
که یادم نرود تلخی این روزها را
که هوس نکنم تکرارشان کنم
اما روزها
سخت دنبال تکرار هستم
این یک تناقض نیست
هست...

 

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ |
آبان تمام شد
این بار منتظر کسی نبودم..
به نظرم زود نگذشت مثل هر سال
دلیلش هم اینه که هرسال از روز اول
غصه ی تموم شدنش رو داشتم
ولی امسال نه ذوق اومدنش رو داشتم
نه ترس تموم شدن
اومد و رفت
مثل همیشه چندباری کافه رفتم با بچه ها
که خوب بود
دو تا کادوی قشنگ گرفتم
و دیگر هیچ
....

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ |
پس تو کدوم آبان قراره حال من خوب بشه؟
امسال آبان همون هدیه های کوچیک رو هم از من دریغ کرد
شایدم خودم حوصله نداشتم مثل قبل هر اتفاق کوچیک شیرینی رو به آبان ربط بدم..
دلم می خواد اینقدر راه همه چی دور نباشه
ازین همه مقدمه و موخره خسته ام
دلم دل خوشی های ساده می خواد
چرا هرچی آسون میگیرم آسون نمیشه زندگی؟...

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ |
پس چرا آبان ، آبان نمیشه؟

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه نهم آبان ۱۳۹۳ |
 

می ترسم
از مردم این شهر
از کوچه های خالی و شلوغ
از آدم های خوب و بد
از زن ها و مردها
از زن بودن و مرد بودن
از زندگی...
خدای عزیز
این زندگی هدیه بود یا مجازات؟

 

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ |
رفتن به خانه ی عروس های جوان حس خوبی دارد
مخصوصا اگر همکلاسی دبیرستان باشد
آخر آدم با هم کلاسی های دبیرستانش
خیلی راز های مگو را در میان نهاده
از اولین عشق ها بگیر
تا تلخ ترین زخم ها...
خوشبختی دوستان دبیرستان
آدم را امیدوار میکند
امیدوار به رسیدن روزهای خوب...
الهی همه ی دوستان خوشبخت باشند

اصن روایت داریم تا دوستای آدم خوشبخت نشن آدم خوشبخت نمیشه :))
خوشبخت باشییییییید

 

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳
وقتی اولین بار کشف کردم که پاییز و زمستون رو بیشتر از بهار و تابستون دوست دارم ، پر از یه حس بی نظیر بودم ، انگار که یه معادله ی سالها مجهول مونده رو حل کرده باشم! سال های نو جوونی اینجوریه ، آدم مدام می خواد خودشو بشناسه و درونش رو کشف کنه.. اما نمیدونم دقیقا از کی ، این کشف جاشو به تعصب میده! انگار که آدم اسیر کشفیاتش میشه ، ینی دیگه برای معرفی خودمون به درونمون نگاه نمیکنم بلکه میریم سراغ کشف های گذشته . وقتی ازمون میپرسن چه فصلی رو دوست داریم سراغ دلمون نمیریم ، میریم سراغ حافطه مون ! نمیدونم شاید منطقی باشه ، ولی من دوسش ندارم! دوست دارم آزاد آزاد باشم ، مثلا دوست دارم بگم امسال بهار خوبی داشتم ، تابستون بد بود ، اومدن پاییز ، بر خلاف گذشته سر ذوقم نیاورده ولی باید ببینم چی پیش میاد... دوست ندارم با تعصب بگم پاییز پادشاه فصل هاست! هر سال و هر فصل باید یه تجره ی تازه باشه ، نه یه تکرار...  خلاصه همه ی این ها رو گفتم که به پاییز بگم : فک نکن چون تو سال های ۸۷ تا ۹۰ بی نظیر بودی و قبلش هم دوست داشتنی بودی، خودتو بیمه کردی ، کافیه یکی دو سال دیگه مثل دو سال گذشته زیاد باهام راه نیای تا اعلام کنم نظرم دربارت عوض شده!! اصن به قول فوتبالی ها : عزیزم دقت کن!

 

نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۳ |
یکی از تلخترین شب های عمرم بود
از اون شب هایی که از بس با کابوس از خواب می پری
نمیدونی خوابی یا بیدار!
داشتم کابوس رسوایی و وحشت می دیدم
که یهو تصویر عوض شد
یه عکسی شبیه نقشه های هوایی کتاب جغرافی
اومد جلوی چشمم!
تصویر چند تا رود که به  اقیانوس  میریزن!
حس کردم رودها گِل آلودن ، ولی اقیانوس پاک و آرومه
بعد خودم شروع کردم به حرف زدن
"خدا مثل اقیانوس بزرگ و پاکه
 هرچقدر که آلوده باشی
اگه برسی به خدا پاکِت میکنه"
...
دوباره از خواب پریدم
این بار ولی آروم بودم
بی ترس ، بی وحشت
هنوزم نمیدونم خواب بودم و خواب میدیم
یا بیدار بودمو با خودم حرف می زدم
اما آرامش اون لحظه
بی نظیر بود...
بی نظیر..

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ |
توی این چند وقت خیلی ها بهم گفته بودن : لاغر شدی!
یکی دو نفر هم گفته بودن : خوشگل شدی!
اما هیچ کس نگفته بود...
----
نگین اومده بود دفتر از ملیحه منچ بگیره تا با شکیلا بازی کنن
منو که دید یه قدم عقب رفت و یواش از ملیحه پرسید : خاله محبوبه است؟
رفتم بغلش کردم با ذوق گفت بزار شکیلا رو صدا کنم
شکیلا که اومد مثل همیشه سرشو کج کرد و خندید و بغلم کرد
بعدیه قدم رفت عقب و با دقت بهم نگاه کرد
یهو گفت : خاله ، یه جور دیگه شدی...
----
توی این چند وقت خیلی ها بهم گفته بودن : لاغر شدی!
یکی دو نفر هم گفته بودن : خوشگل شدی!
اما هیچ کس نگفته بود یه جور دیگه شدی!
در حالی که درستش همین بود..
من یه جور دیگه شدم!
----
دلم هری ریخت
حس کردم داره تو صورتم می خونه که این چند ماه کجاها بودم و چیکارا کردم
حس کردم اگه چند ثانیه ی دیگه نگاهم کنه همه چیز رو میگه!
دست پاچه گفتم : خاله شما برید بازی کنید ، من بعدا میام پیشتون...
گریختم به امنیت جمع آدم بزرگ ها...

******

شکیلا شناسنامه ندارد که بشود گفت چند سالش است
ولی خیلی دست بالا که حساب کنیم
12 ساله است
و خیلی خوشحال است که دارد کلاس دوم را تمام می کند و می رود کلاس سوم
و سر شش آوردن در بازی منچ با نگین دعوایش شده بود
و راستی
شکیلا
تا چند روز دیگر
عروس می شود!
عروس که نه
عروسک می شود...
----
"خانه ی علم" که میرم
از خودم و مشکلاتمو و دغدغه هام خجالت می کشم!

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ |

هیچوقت تو زندگیم نخواستم به عقب برگردم
همیشه ازین آدمایی که دل شون واسه بچگی تنگ میشه بدم می اومد
ولی حالا چند وقته 
دلم می خواد دو سال برگردم به عقب
به تابستون بعد از تموم شدن دانشگاه
دلم می خواد این دو سال رو یه جور دیگه زندگی میکردم
حس می کنم هر راهی که تو این دو سال رفتم اشتباه بوده
و واسه همین هم زندگیم پر شد از آدم های عوضی
اونا سر جای خودشون بودن
من ولی اشتباهی رفته بودم...
خوب که فکر می کنم 
می بینم همه چیز از بیکاری شروع شد
ولی خب اینا بهونه ست
من لیز خوردم
افتادم 
و نخواستم دستمو به جایی بگیرم..
گذاشتم لیز بخورم تا ته نکبت!
حالا ایستادم وسط هزارتا گندی که به زندگیم زدم
وسط هزارتا تصمیم اشتباه
که از هیچ کدوم شون نمیتونم فرار کنم
گیر کردم...
و نمیدونم آخرش چی میشه
آینده به طرز وحشتناکی مبهمه
و من دیگه هیچ رویایی ندارم که به آینده رنگ امید بده
هیچ رویایی...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ |

" هر کسی یه قسمت یواشکی تو زندگیش داره"
و آدم هرچی بزرگتر میشه
یواشکی هاش بیشتر میشه...
نمیدونم اسم این  ترسو بودنه
یا حفظ حریم خصوصی!

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ |
کاش یه روزایی  رو می شد با "شیفت+دیلیت"
از زندگی پاک کرد...
یه جوری که انگار اصلا نبودن...
کاش

نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ |
 

دوباره دارم تمرین نذر کردن می کنم
تمرین گذشتن از یه چیزایی که خیلی دلم می خواد نگه شون دارم
واسه رسیدن به چیزایی که فک می کنم حقم هست..
کاش خدا این بار جدی بگیردم
نمیدونم چقدر دیگه می تونم مقاومت کنم..
زیر پام خیلی سسته..
یه تلنگر کافیه که بیفتم...
شاید این آخرین رمضانی باشه 
که اینجوری تو برزخ درست و غلط گیرم
سال بعد 
یا رومی روم ، یا زنگی زنگ...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ |
 *-*
تنهایی چسبناک ترین حس دنیاست...

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۳ |

وقتی "تو" مال کسی نباشی
یعنی "من" اجازه دارم
به تو فکر کنم..
و همین کافی ست
برای خوب شدن حال من


 

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ |
بابام یکی از مغرور ترین آدماییه که می شناسم
از اون آدمایی که دلش نمی خواد از هیچکس چیزی بخواد
و تصور کنید چقدر برای من سخته که ببینم بابا 
بدون اینکه من چیزی بهش گفته باشم
داره یواشکی از دوستش خواهش میکنه
که برای من یه "کار" پیدا کنه...
دلم می خواد برگردم عقب
برسم به سال انتخاب رشته
حرف آقای بیرانوند رو گوش کنم
و با رتبه ی نسبتا خوبم
یه رشته ی دیگه انتخاب کنم
به جهنم که روحم تحمل میکنه یا نمیکنه
مهم اینه که اینقدر خفت نکشم!
واقعا خسته شدم...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۳ |
 

مدام می پرسند چرا اینقدر لاغر شدم و سرزنشم می کنند که چرا رژیم احمقانه گرفته ام!
و لابد یادشان رفته تا همین پنج سال پیش
بابت اضافه وزنم
چقدر اذیتم می کردند
هرچند به خاطر حرف دیگران نبود
که موجود ۵۴ کیلویی ۵ سال پیش
بی هیچ رژیم و ورزش و برنامه ی غذایی خاص
حالا ۴۰ کیلو شده!
ماجرا فقط این بود که من
پنج سال پیش 
وسط جهنم خرداد
در یک صبح خیلی تلخ 
از یک سال خیلی تلخ
فهمیدم
تنها راهی که برای اتقام گرفتن از این دنیا بلد هستم
آزار دادن جسمم است
چرا که جسم از جنس دنیاست
و  لاجرم آزار دادن جسم
آزار دادن بخشی از این دنیاست...

همین...

 

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ |
 
مطالب قدیمی‌تر