X
تبلیغات
سایبان
سال ۹۰ بود
درست همین روزها
حوالی اردیبهشت
پیداش شد
هواییم کرد
و خیلی ساده
سر یک میدان شلوغ
قالم گذاشت و غیب شد..
ظاهر که شد
خیلی گذشت تا غرورم اجازه داد بپرسم
چرا؟
(و حتما میدانید چقدر سخت میگذرد
روزهایی که حتی نمیدانی
چرا تو را نخواسته...)
پاسخ روشنی نداشت
شرمنده بود
بعد ها چند بار حرفش را پیش کشید
عذاب وجدان تنهایی من را داشت
می دانست بد ضربه ای به اعتماد یک دختربچه ی ساده لوح زده..
بار آخر که خواست کارش را توجیح کند
با قاطعیت گفتم نمیخواهم درباره ی آن روزها حرف بزنم
و چقدر سکوتش بعد از این جمله دلنشین بود..
انگار که انتقامم را گرفته باشم..
تقریبا فراموشش کرده بودم
تا امروز که خبر نامزدی اش را شنیدم
در این که هیچ علاقه ای به او ندارم شکی نیست
اما آرشیو سال ۹۰ را که ورق زدم
دیدم من چقدر حق دارم که افسرده باشم..
دیدم زندگی چقدر به من سخت گرفته است
دیدم که من چقدر زجر کشیده ام
دیدم از ۸۸ به بعد
چقدر تلاش کردم برای دوباره شاد بودن
و هر بار بدتر از بار قبل زمین خوردم..
دیدم چقدر تقصیر من نیست
اینکه هیچ رویایی دیگر سرمستم نمیکند....
آخ...
...
نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 |

امسال برای من
نه سال اسب است
نه سال فرهنگ و اقتصاد با عزم ملی و مدیریت جهادی! (مورد داشتیم حاج آقای حراستی اسم امسال رو حفظ نبوده از بس طولانیه ولی همون طور که مشاهده میکنید من حفظم و این نشون میده که چه انسان .... هستم. جای خالی رو هم خودتون پر کنید به من ربطی نداره )
خلاصه عرض می کردم
امسال برای من
سال "بی توهم"
نامگذاری شده
سالی که توش قراره تا حد ممکن توهم نزنم!
ینی به اتفاقایی که می دونم حالا وقت شون نیست (مخصوصا از نوع احساسی) فکر نکنم!
تا الانم در برابر جاده ی بارونی و جادویی شمال
و سکوت وهم انگیز شب در قطار
مقاومت کردم
و نذاشتم این موقعیت های خیال انگیز
هواییم کنه..
باشد که بعد از قریب به ۱۴ سال یک نفس توهم زدن
در آستانه ی ۲۵ سالگی
اندکی در دنیای واقعی زندگی کنم..

پ ن : از آنجا که آدمیزاد نمیتونه خالی الذهن باشه به نظر شما به جای توهم زدن به چی فکر کنم؟؟!

 

نوشته شده توسط محبوبه در جمعه پانزدهم فروردین 1393 |
دستم رو میذارم توی جیبم و قدم میزنم به سمت دانشکده ی پسرک
به خودم می بالم که چه خوب از پس ماجرا بر اومدم
چه خوب فراموشش کردم و پرونده شو بستم
چه خوب نذاشتم احساسم غرورمو بشکنه
(البته اگه همون روز اول چشام رسوام نکرده باشه)
اما فقط خودم می دونم
نسخه ای که برای فراموش کردنش پیچیدم
چقدر نابودم کرد
وقتی میگم نابودم کرد
منظورم یه چیزی مثل عوارض شیمی درمانی نیست
که بالاخره دیر یا زود خوب میشه
منظورم یه چیزی شبیه قطع عضوه!
یه درد که تا همیشه جاش می مونه
یه خاطره که با هیچ اسیدی پاک نمیشه
یه محبوبه که هیچ وقت اون آدم قبل نمیشه...


***
کی فکرش رو می کرد
یه آرمان سبز خوش رنگ
چهار سال پیاپی
هر روز منو نابود کنه
و از نو بسازه...

***
خوشحالم اونی نیستم که چهار سال پیش بود
ولی از اینی که الان هستم هم ، خوشحال نیستم...

***

این قصه تا کجا قراره کش بیاد؟


نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 |
 

گاهی  آدم با "تمام سلول های بدنش" می فهمد که طرف دارد خرش می کند
ولی دقیقا با همان "تمام سلول های بدنش" می خواهد که "خر" بشود!
و این یکی از خطرناک ترین موقعیت هایی است که انسان ممکن است در آن قرار بگیرد...


پ ن: اینکه چرا در ۲ پست اخیر گیر دادم به این حیوان نجیب برای خودم نامشخص است!
پ ن : به دلیل اسباب کشی فعلا دسترسی به نت ندارم و از مطالعه ی وبلاگ دوستان محروم هستم!

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه پنجم اسفند 1392 |
 
اسباب کشی خر است.
نوشته شده توسط محبوبه در شنبه سوم اسفند 1392 |

من یه "خاله زنک درون" دارم که خیلی فعاله
بیشتر هم در مورد معرفی دختران دم بخت
به جویندگان همسر (یا مادران محترم شون) فعالیت میکنه
کلا یکی از آرزوهام اینه که یه بنگاه همسریابی تاسیس کنم
به نظرم خیلی کار هیجان انگیز و شیرینیه
البته تا حالا در این زمینه موفقیتی نداشتم!
آخرین پروژه ام معرفی یکی از دوستای خیلی خوبم
به یه خانم متشخصی در محیط مقدس آرایشگاه بود
که تا این لحظه خبری از نتیجه ندارم!
حالا اگه جور بشه من باید تا آخر عمرم بشینم دعا کنم اینا خوشبخت بشن
تا من پیش دوستم ضایع نشم!!

منتظر خبر های بعدی ما باشید...

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیستم بهمن 1392 |
 

فراموش کردنت
به قیمت سقوط از خودم تمام شد...

 

نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 |
عشق به همان میزان که می تواند روح آدم را عظمت ببخشد
می تواند آن را به لجن هم بکشد...

برای من معمولا دومی اتفاق می افتد!

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه پنجم بهمن 1392 |
 

یک سال پیش اینجا نوشتم که سر کلاس زبان وقتی وسط مکالمه ها معلمم ازم پرسید دوست داری ازدواج کنی، گفتم آره ، اون موقع اینو نوشتم که بگم از ناز کردن بدم میاد ، حالا بعد از یک سال موس موس کردن، آقا معلم متاهل اون کلاس به من پیشنهاد دوستی داده...
خدایا سرمو به کدوم بیابون بذارم؟ من کجای رفتارم اشتباه بوده؟ من فقط یه جلسه سر کلاس این آقا نشستم، یعنی تو اون یک ساعت اینقدر سبک بودم که ایشون رو به این نتیجه رسوندم که حق داره همچین پیشنهادی به من بده؟آخه اگه من این کاره بودم که حال و روزم این نبود...
حالم خیلی بده ، حالم از اون از خودم از همه چی به هم می خوره ...
چرا نزدم تو دهنش؟ چرا بهش نگفتم خفه شو؟ چرا فقط لبخند زدم و گفتم این در چهارچوب قواعد اخلاقی من نیست... پس من کی قراره داد بزنم سر یکی ازینایی که شخصیتم و شعورمو احساسمو له میکنن؟ چرا بعضی ها کمر بستن به قتل انسانیت ، حرمت ، شرف...
خدایا پناه می برم به تو از پلیدی روح...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه بیست و نهم دی 1392 |
چقدر زندگی در یک سال و نیم گذشته کُند و آشفته پیش رفت
چقدر بعد از دانشگاه خالی شدم
چقدر به عقب برگشتم
چقدر سطحی شدم!

نه کتاب می خونم ، نه فیلم میبینم ، نه می نویسم...

شدم مثل دخترای عهد قجر
با موهای فرفری و آشفته
با قیافه ی اخمو و بی حوصله
با لباسای شنبه یه شنبه
با یه عالمه فکرای سخیف
با آرزوهای کوچیک و محقر

آخ که چقدر غُر می زنم...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و سوم دی 1392 |
برای اولین بار به طور رسمی رفتم فال گرفتم
خیلی هیجان انگیز و لذت بخش بود
از نظر من باید به این کسایی که فال می گیرن
لیسانس روانشناسی بدن و براشون مطب هم بزنن
اینقدر که اینا میتونن به آدم حس خوب و امید بدن
هیچ روانشناسی نمیتونه
آدمیزاد هم به امید زندست دیگه...

پ ن :هر وقت حالتون خوب نبود ، برید فال بگیرید

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه بیست و یکم دی 1392 |
 

تازگی ها فهمیدم
برای داشتن آرامش کافی نیست
که من کاری به کار دیگران نداشته باشم
بلکه لازم است
آنها هم کاری به کار من نداشته باشند...

 

نوشته شده توسط محبوبه در یکشنبه پانزدهم دی 1392 |
 

آقای پاییز
یادتان هست وقت آمدنتان از شما خواستم
حساب هایتان را با من صاف کنید؟
خب باید به عرض تان برسانم
شما بدهکار نماندید
یک فروند عشق داغ پاییزی
بر سر ما فرود آمد که بیا و ببین
و بنده ازین بابت ممنون شما هستم ،
حالا اینکه عشق های بیست و چهارسالگی
حال خوب شان یک هفته بیشتر دوام نمی آورد
و بعدش انسان با سر به دیوار می خورد
و حال خوبش می شود حال زار
دیگر تقصیر شما نیست...
خودمان باید می فهمیدیم که
برای این سرخوشی ها
کمی دیر است...
خیلی دیر است...


 

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه هفتم دی 1392 |
 

من وقتی وسط خیال پردازی هام زندگی می کنم خیلی خوشبختم
وقتی تو دنیای واقعی هستم هم بد نیستم
اما امان از وقتی که میخوام خیالپردازی هامو بیارم تو دنیای واقعی
اینجاست که به معنی واقعی کلمه : گند می زنم!

 

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه هفتم دی 1392 |
 

وقتی ذهنم قبول می کند
در قاب خیالت
یک جای دنج برای یار زیبایت 
نگه دارد
کم کم حالم رو به بهبود می رود...



پ ن: تا وقتی سخته براش آرزوی خوشبختی کنی ، حالت بده ولی از لحظه ای که میتونی دخترک محبوبش رو دوست داشته باشی.. حال دلت بهتر می شه...

نوشته شده توسط محبوبه در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 |
من و خدا یه بازی داریم
بازی اینجوریه که اولش هیچکی نیست!
بعد یهو یه روزی مثل دوشنبه
یه نفر پیداش میشه
یه نفر که من تو دلم میگم: خودشه!
تا اینجای بازی که چیز خاصی نیست
ولی از اینجا به بعدش با مزه  ست!
درست از فردای اون روز
سر راه من پر میشه از آدمایی که می خوان کنارم باشن 
آدمایی که اگه قبل از "مرد دوشنبه" دیده بودمشون
داشتن هر کدومشون یه معجزه بود
ولی من مثل اون دخترایی که همیشه دوست داشتم شبیه شون باشم
با غرور و بی تفاوت از کنار اون آدما رد میشم 
چون با خیال مرد دوشنبه احساس تاهل می کنم...*
از اینجا به بعدش هم دیگه چیز خاصی نیست ...
نه مرد دوشنبه قراره مال من باشه
نه من قراره عاقل بشم و به داشته هام بسنده کنم...

این بازی رو خیلی دوست دارم!
مگه آدم از حضور یک نفر چیزی بیش از آرامش می خواد
وقتی میشه با خیال مرد دوشنبه به آرامش رسید
وقتی نمیذاره هیچ چشمی دلم رو بلرزونه
وقتی میشه تو خیالم هرجوری می خوام بسازمش
چرا ناراضی باشم...

*شاید همه ی اینها که خواندید ،تنها  یک قصه باشد، شاید.... من مرز خیال و واقعیت را گم کرده ام.. شاید..
*این عبارت احساس تاهل با خیال کسی رو تو كتاب "نه آبي نه خاكي" خوندم البته عبارت دقیقش یادم نیست. خیلی افسوس خوردم که نویسنده ی شهید کتاب به دلیل آنچه دوری از شیطان نامیده ، قصد کرده دیگه از عشقش چیزی ننویسه... روحش شاد.

نوشته شده توسط محبوبه در شنبه شانزدهم آذر 1392 |
 

پلیس ها آمدند
یکی از فرشته های ما را بردند..
بردند که تحویل بهزیستی بدهند
خودمان گفته بودیم بیایند
چون فرشته ی کوچک را وقتی خردسال بوده سر راه گذاشته اند
چون کسی که فرشته ی کوچک را پیدا کرده بود از او سوءاستفاده می کرد
چون خواهر فرشته ی کوچک را چند سال پیش فروخته بود...
هر چند فرشته کوچک ما شپش داشت و همیشه کثیف بود و بغل کردنش سخت بود
ولی اینها دلیل نمی شود که دلمان برایش تنگ نشود
دلیل نمی شود که مدام از هم نپرسیم سرنوشتش چه می شود...
سرنوشتش چه می شود...
...

 

نوشته شده توسط محبوبه در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 |
 

حالا که چند ساعتی مانده به پایان آبان بیست و چهارمِ من
دل خوشم به این باران بی دریغ روز آخر
به تنهایی ای که گاهی وقت ها دوست داشتنی ست
به دوستانی که دوستشان دارم و دوستم دارند
به شوقِ "یاد گرفتن" که هنوز مرا در سر است
و به عروسک های قد و نیم قدی که هنوز "خاله محبوبه" شان هستم...


پ ن : خدایا شکرت...

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه سی ام آبان 1392 |

 

 پیدا شو لعنتی
 دست مرا بگیر و به آن کافه ی محبوب ببر
 رو به رویم بنشین
یک فنجان شکلات داغ برایم بخر
 و گوش کن تا برایت بگویم
 چقدر
 چقدر
 چقدر
 ارزش بیست و چهار سال انتظار را داشتی
 ...
 

نوشته شده توسط محبوبه در پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 |
نصف آبان من گذشت
خوب بود
اصن آبان نمیتونه بد باشه
دو تا کافه ی محشر با بچه ها رفتم
یه جشن خوب با دوستام گرفتیم
تو بارون راه رفتم
خیال پردازی کردم و خندیدم
ولی خب با تمام این حرف ها
هنوز دلم یه ماجرای بهتر می خواد
یه حادثه ی بزرگ تر
یه آبان با شکوه تر

آبان من
معجزه کن...

نوشته شده توسط محبوبه در سه شنبه چهاردهم آبان 1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر